فرستادم رفت...

با یک پایکوبی سرمستانه سرخپوستی میتونستم جبران یک جا نشستن از سر صبح تا بوق هاپو رو بشورم ببرم و فرداهای روشن رو بخودم نوید بدم

اما چشمام میسوزن و فردا باید کار دیگه ای رو شروع کنم.

پس موکول میشه به ماه ها بعد.‌

همین که کتابا و لپتاپو از رو تخت جمع کنم و آماده خواب شم خودش یه روحیه جنگاوری میخواد...