نیرومند تر

آدمی چگونه نیرومندتر می‌شود؟

با نرم‌نرمک به تصمیم رسیدن و با سفت و سخت به آنچه تصمیم گرفته است چسبیدن.

هر چیز دیگری در پی آن می‌آید.

فریدریش نیچه

هر چیز دیگر در پی آن می آید...

من متوجه شدم وقتی یه هدف بزرگ تو ذهنت داری, انجام هدفای کوچیک توی مسیر، خیلی برات سخت نیستن. انگاری اون هدف بزرگه تو رو از سختیای مسیر حفظ می‌کنه و اجازه نمیده سنگ ریزه های کوچیک تو مسیر انرژیتو ازت بگیرن.

آیا این کاری که انجام میدم بزرگترین کار زندگی منه؟ بزرگترین هدفمه؟ نه. فقط بخشی از مسیریه که باید طی کنم. پس نباید همه انرژی مو ازم بگیره و باعث شده ندونم کجای زندیگمم.

خودت

قبل از آنکه بخواهی چیزهای بزرگ بسازی،

اول از همه باید خودت رو بهتر بسازی.

-لا ادری

شما بدون غلبه بر خود نمی توانید فاتح دیگران باشید (...)

-لا ادری

+ بعد از skim ( به مرور کلی متون بدون اینکه وارد عمقشون بشی، اگر معادل فارسی داره لطفا بنویسیدش) بیشتر از 50 تا منبع تو این هفته های گذشته، به یه کلمه بسیار مهمی برخوردم که منو به جایی که میخوام میرسونه. بابتش انقدر خوشحالم که خستگیم در رفت. نمیگم ما آدم معمولیا اینجوری خوشحال شیم.

+ دیروز کیک پختم. ماست درست کردم. سالاد مورد علاقمو درست کردم. فردا دوغ درست میکنم، باز سالاد مورد علاقمو درست میکنم و احتمالا سوپ درست کنم. میخوام یاد بگیرم شیرینی کشمشی درست کنم.

Diversify your identity   هویتت رو متنوع کن

امروز اینو خوندم:

توی بیمه یک موضوعی هست به نام diversification. وقتی میگن پورتفولیو رو دایورسیفای کنین یعنی تنوع ریسک رو در پورتفولیو بالا ببرین. یه مقدار ریسک زلزله توی چین پوشش بدین. یه مقدار گرباد توی فلوریدا پوشش بدین. یه مقدار سیل توی اروپا. چرا؟ چون احتمال اینکه در آن واحد هم تو چین زلزله بیاد هم توی آمریکا طوفان بشه و هم توی اروپا سیل بیاد خیلی پایینه. یکیش اتفاق بیفته تمام سرمایه تحت خطر نمیفته.

پارسال یک مربی داشتم بهم گفت پانته‌آ اگر فردا کارت رو از دست بدی چقدر از احساس هویتی که داری تحت تاثیر قرار میگیره؟ بعد یه چیزی یادم داد. گفت
Diversify your identity

حرف خوبی زد. نگفت به کارت اهمیت نده. گفت چیزهای دیگه هم توی هویتت بیار. مثلا مادر هستی. شبکه دوستات. علائق بزرگ و کوچیکت. روتینهایی که دوست داری.

مثلا من بافتنی میبافم.
الان یک سال و خورده‌ای میشینم ویدیوهای آرایش کردن نگاه میکنم و سعی میکنم اصولی بفهمم مثلا چه لباسی به چه تیپ بدنی میاد. این برام یک اکت خود-مراقبتی و خود شناسی شده که هی بهتر بشناسم چی بهم میاد.
سعی میکنم با دوستام حتی شده از طریق تکست در تماس باشم. اگر یاد کسی بیفتم سعی میکنم یه تکست حداقل بزنم ازتباطم رو مراقبت کنم.
اینجا مینویسم.

همین چیزهای ریز ریز.

تنوع بخشیدن به هویت باعث میشه وابستگی آدم به هرکدوم از بخشها کم بشه. هرچی وابستگی کمتر باشه آدم تصمیمات بهتری میگیره. برا همین به نظر من اگر میخواهین تصمیمات شغلی بهتری بگیرین وابستگی هویتیتون رو نسبت به شغل متعادل نگه دارین.

پانته آ وزیری

سوال.... جواب

Image result for Improve Self-Confidence

خیلی ممنونم از دوستان خوب برای اینکه تجربیات خودشونو گفتن:

برای اعتماد بنفس نمیدونم ولی برای نظم و دیسیپلین شخصی من راستش سعی میکنم یه روتین روزانه داشته باشم و عادتهای مثبت کوچیک رو کم کم وارد روتینم‌ کنم. طوری که یهو ازم انرژی زیادی نخواد. و وقتی عادت بشه هم باز سخت نیست و انرژی نمیخواد. این روتین هم میتونه خیلی ساده باشه اما مغز رو گول میزنه که بدونه هر کار بعدی تو روتین چیه و ناخوداگاه براش امادهست. مثلا صبح پا میشم یه چای زنجبیل میخورم و صبونه و روشن کردن بپ تاپ و شروع کار و ته روزم ورزش و وسدسو کال و … پشت سرش میان.
پذیرفتن اینکه باید یه کار کوچیک مثبت انجام بدم تا انرژی بقیه کارها رو داشته باشم هم موثر بود

نکته مهم این کامنت اینه که هیچ تغییری یهویی تو زندگی ما اتفاق نمیفته و گاهی ما بدون اینکه بدونیم داریم یه کار کوچیک رو هرروزه انجام میدیم که موفقیت ما رو یا نظم و اعتماد به نفس ما رو تحت تاثیر قرار میده. مثلا من وقتی سال اول رفتم سر کار، بعضی صبا از شدت فشار آماده شدن و سختیای رفتن به سر کار گریم می گرفت بدون اغراق. سالای بعد یادگرفتن باید حتی جورابام، ساعتم، تغذیه م، لباسی که میخوام بپوشم همه شب قبل آماده باشن تا استرس رو به حداقل برسونم. یه فایده ای که این جور آماده کردنا دارن، احساس کنترلیه که بهت میدن. احساس کنترل روی شرایط و موقعیتا.

نکته بعدی، جشن گرفتن موفقیتای کوچیکه، جا دادن تشویقای کوچیک تو برنامه ست. این برای من نگاه کردن به سریال مورد علاقمه. یا خوندن جوک از کانالای تلگرامی یا سر زدن به وبلاگ مثلا

اگر موفقیتی حاصل میشه پشتش صدها کار کوچیکی هست که انقدر کوچیک و جزیی هستن که گاهی به چشم نمیان.


اعتماد به نفس رو با انجام یه هنر یا حرفه جدید یا کسب یک توانمندی، میشه بالاتر برد.
دقیقا همینطوره، یعنی در عین اینکه من باید اعتماد بنفس یادگیری یه مهارت جدید یا راه اندازی یه کسب و کارو داشته باشم، همین کارا اعتماد به نفس منو زیاد میکنن. یعنی روی هم تاثیر متقابل دارن. اعتماد بنفس از موفقیت های کوچیک، از اقدام به انجام یک کار و عمل کردن ناشی می شه.


من هر چی بگم در حیطه ی کار هست ..چیزایی که من کسب کردم همه ش تجربی هست ..و کسی بمن نگفت اینجوری باش ...من درصد خطا م توی کارم همیشه بالا بود ..یه مدیریت خشک روی سرم بود ...و ادم وقتی در مجموعه ای باشه که چند تا همتراز داشته باشه و توی اونا دچار خطا باشه زود به چشم میاد ...کم کم فهمیدم خطاهام همه از سر سهل انگاریه ....اولین چیزی که متوجه شدم ..دیدم هر وقت میام سرکار ناخوداگاه میزم رو مرتب میکنم ..تمیز میکنم ..سعی میکنم هر چیز سر جاش باشه ...بعد حس کردم وقت جواب دادن به تلفن وقتی ایستاده هستم تسلط بیشتری دارم ...وقتی بلند تر حرف میزنم بیشتر تحت تاثیر قرار میدم ...چیدمان کاری رو هی با خودم تکرار میکردم ...مثلا قبل انجام یه کار با خودم میگفتم برا این کار اینجور هماهنگی ها رو باید انجام بدی ..کسب مهارت تجربی بنطرم سخت ترین روش هست ...این انضباط خود ساخته سر کار توی زندگی شخصی تاثیر بسزایی داشت ...توی ۲۰ سال گذشته الان به این نتیجه رسیدیم فرایند رشد الان من و همکارام ماحصل سختگیری های اون مدیر بوده ...یه مدیر چالش برانگیز ...که وقتی یه خبر بهش میدی از توی خبر سوال ایجاد میکنه ...پس تو قبل اعلام خبر باید از حواشی اون خبر اگاه باشی ...بعد این نظم چی به بار میاره ؟ تو رو قدرتمند میکنه ...نکته سنج میکنه ..دارای تشیخص میکنه ...صبور میکنه ...و مهمتر اعتماد دیگران رو جلب میکنه ..چون ادمای اطراف ت از تو یه قاعده ی دقیق توی ذهن دارن ...البته در کنار اینا بازم پیش میاد من سهل انگار باشم و این کلیت هست ...
همیشه این محیط هست ادم رو تحت تاثیر قرار میده ...مثلا تو دوست عزیز ...شرایطی پیش اومده که با سیستمی مدرن روبرو شدی ...سیستمی که توشنقص کم هست ..زد و بند کم هست ..بی قانونی کم هست ..الان تو خط عابر پیاده رو قطعا هر جور دلت بخواد رد نمیکنی مثه ما

منم خیلی از تجربه هامو خودم کسب کردم متاسفانه. و درصد خطام گاهی وقتا همچنان بالاست. چه تجربه های ارزشمندی رو به اشتراک گذاشتی، منم فکر میکنم ما ها بر حسب شناختی که از خودمون به دست میاریم میتونیم قلق خودمونو بفهمیم و تو تلاشای بعدی خوبتر عمل کنیم.

داشتن یه مدیر یا منتور کاربلد آدمو چندین سال جلو میندازه. بهترین اساتید من سختگیر تریناش بودن. اصلا سطح فکر منو عوض کردن. بخصوص اساتید منظم.

کسب اطلاعات خیلی ایده ی خوبیه. بحث همون آماده بودن و کنترل شرایطه. وقتی تو موقعیت قرار میگیری، دیگه سورپرایز یا هول نمیشی یا حداقل انقدر از خود بیخود نمیشی که کنترل اوضاع از دستت خارج شه چون خودتو براش آماده کردی. امروز من یه جلسه آنلاین داشتم. ازم خواستن ارتباط دو تا مفهومی که تو نوشته م آورده بودمو توضیح بدم. من به صورت ضمنی یه توضیحی دادم، توضیحمم بد نبود. الان داشتم فکر میکردم چرا من که اونو نوشته بودم، راجع به ارتباطشون با هم به صورت آکادمیک تر فکر نکرده بودم ؟ اونموقع خیلی روانتر و بهتر میتونستم توضیح بدم. اونموقع شاید عضو مفیدتر و کاربلدتری به چشم میومدم

نظمممممممم انقدر مهمه که کل فرایند زندگیتو تحت تاثیر قرار میده. نظم فکر، نظم عمل، نظم اعتقاد، نظم خونه و وسایلات، نظم دقتت به سلامتیت و روحت. مرسی که بهش اشاره کردی. از تاثیرات محیط هر چی بگم کم گفتم. محیط، پتانسیلای اونجا، آدما و قوانینش ... همه سیم پیچی شخصیت و مغز و زندگیتو تغییر می دن.

.

.

.

ازتون خیلی ممنونم که به هم کمک کردیم. نظراتتون برام بسیار مهم و با ارزشند. [گل]

سوال

سلام دوستان خوبم
می‌دونم دوستانی به تعداد کمتر از انگشتان یک دست اینجارو میخونن،
میخواستم ازتون بپرسم شما برای رسیدن به اعتماد بنفس، نظم و انضباط شخصی، و خود کنترلی چه تجربه دست اول یا دانشی دارید که بتونه به هممون کمک کنه؟

خانم بانوی عشق عزیز در این باره سوال کردن.

ممنون میشم چراغی برای راهمون روشن کنید.

اعتماد بنفس

کلیدهای اصلی ایجاد اعتماد به نفس خدشه ناپذیر که دستیابی به بسیاری از چیزها را برای شما ممکن سازد، " قوه ی خویشتنداری، سلطه بر نفس، و انضباط فردی هستند.

نیروی‌اعتمادبه‌نفس

برایان تریسی

روزمره

امروز رفتم کلینیک. گفتن تا جمعه وقت خالی نداریم. من که آماده آزمایش بودم، کوتاه نیومدم و زنگ زدم یه کلینیک دیگه. و چون دفعه پیش بعد یک ساعت انتظار جواب نداده بودن، راه افتادم حضوری ببینمشون. بعد چند دقیقه پشت خط موندن، جواب دادن و گفتن که میتونن کارامو انجام بدن، اما دو تا از آزمایشا اونجا موجود نبود و باید میرفتم جای دیگه. قبول کردم. اما یه تور چند ساعته تو شهر داشتم.

تو اون کلینیک اولیه، یکی از هم رشته ایامو دیدم. یه پسر‌ سیاه پوست آروم. نمی‌دونم اهل کجاست. و هیچوقت به صورت مستقیم با هم همکلام نشدیم. تو قیافه ش یه حالت بی حسی خاص دیده میشد همیشه. یبار تو یه کنفرانسی، خشمشو عملا نسبت به مردم وایت نشون داد. راستش از وقتی اومدم اینجا، با مردم سیاه پوست، رنگین پوستا، و هر گروه تحت ظلمی احساس همدردی میکنم.

موقع خون دادن، یاد مامانم افتادم که همیشه اصرار داشت همراهم باشه و بلافاصله بهم خوراکی میداد.‌ یادمه یبار یه بچه سه چهار ساله رو آورده بودن برای خون گرفتن. گریه و مقاومت میکرد. مادرم به مسئول اون بخش گفت: ببینید ترسیدن اون بچه باعث میشه افراد دیگه هم بترسن. کاش اتاقهای خونگیری از هم جدا بود. :))) میگم مامان تو منو با بچه سه ساله یکی میکنی؟ می‌دونی من چند برابر اون سن دارم؟

من نمیترسم، اما موقع خونگیری، سرم گیج می‌ره و می‌دونم دارم به سمت کم هوشیاری! حرکت می کنم. (تو شهر خودمون همیشه یه آزمایشگاه میرفتم، وقتی به کسی که خون می‌گرفت همچین چیزی میگفتم، می‌گفت می ترسی دیگه، این علایم ترسه 😀)

حالا مامانم نیست ببینه دیگه کسی نازمو نمی‌کشه هیچ، بعدش میرم خرید و کلی وسیله جابجا میکنم با همون دستم. هئی.

یه هفته بود هر روز‌میخواستم‌ یه فایلی رو تکمیل کنم.‌ یه ساعت بیشتر کار نداشت. تا رسید به امروز که یجورایی ضرب الاجل! (ددلاین) بود. حتما باید روز آخر تمومش کنی؟

فردا میرم سر کار. غذا ندارم برای ناهار و نمیخوام غذا درست کنم. سلام بر فست فود!

بر آنم...

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم ‬
‫پیش از آن که پرده فرو افتد ‬
‫پیش از پژمردن آخرین گل ‬
‫برآنم که زندگی کنم ‬
‫برآنم که عشق بورزم‬
‫برآنم که باشم.‬

‫در این جهان ظلمانی ‬
‫در این روزگار سرشار از فجایع ‬
‫در این دنیای پر از کینه ‬
‫نزد کسانی که نیازمند منند ‬
‫کسانی که نیازمند ایشانم‬
‫کسانی که ستایش انگیزند،‬

‫تا دریابم
‫شگفتی کنم
بازشناسم ‬
‫که ام ‬
که می توانم باشم‬
‫که می خواهم باشم،‬
‫تا روزها بی ثمر نماند ‬
‫ساعت ها جان یابد‬
‫و لحظه ها گرانبار شود‬


‫هنگامی که می خندم ‬
‫هنگامی که می گریم ‬
‫هنگامی که لب فرو می بندم‬

‫در سفرم به سوی تو ‬
‫به سوی خود ‬
‫به سوی خدا ‬
‫که راهی ست ناشناخته ‬
‫پُر خار‬
‫ناهموار،‬
‫راهی که، باری‬
‫در آن گام می گذارم ‬
‫که در آن گام نهاده ام ‬
‫و سر ِ بازگشت ندارم‬


‫بی آن که دیده باشم شکوفایی ِ گل ها را ‬
‫بی آن که شنیده باشم خروش رودها را‬
‫بی آن که به شگفت درآیم از زیبایی ِ حیات.- ‬


‫اکنون مرگ می تواند‬
‫فراز آید‬
‫اکنون می توانم به راه افتم‬
‫اکنون می توانم بگویم .‬
‫که زنده گی کرده ام …‬

مارگوت بیگل

شاد بودن

در زندگی، همیشه غمگین بودن،

از شاد بودن آسان تر است،

ولی من اصلا از آدم هایی خوشم نمی آید که

آسان ترین راه را انتخاب می کنند.

تو را به خدا شاد باش و برای آن که شاد شوی،

هر کاری از دستت بر می آید،

انجام بده ...

35 کیلو امیدواری

آنا گاوالدا

+ این کاریه که من دارم سعی می کنم انجام بدم.

نمی‌دونم با تلاش برای شادی میشه شاد بود یا نه، ولی می‌دونم با نوشتن از غم، غم زیاد میشه. منظورم انکار رنجم نیست؛ که ما انقدر تو زندگیمون سانسور شدیم که....

اما نیک می دانم تمرکز زیاد روی غم پایدارترش می کنه. چرا همینو رو شادی پیاده نکنیم ؟

نیروی شخصیت

جوهر شخصیت شما سطح عزت نفس شماست.

عزت نفس شما نشان می‌دهد که تا چه اندازه برای خود ارزش قائل می‌شوید، خود را چه اندازه موفق ارزیابی می‌کنید.

عزت نفس منبع نیروی شخصیت شماست که میزان انرژی، اشتیاق، انگیزه و الهام شما را مشخص می‌سازد.

هر چه خودتان را بیشتر دوست بدارید و به خود احترام بیشتری بگذارید، در هر کاری که انجام دهید موفق‌تر می‌شوید.

برايان تريسی

+ آیا خودم را، آنقدر که باید، دوست دارم؟

زنگ

امروز برای کاری باید زنگ میزدم چند تا کلینیک. دو تاشون جواب دادن و برای سومی پشت خط موندم. خواستم همزمان که داره آهنگ پخش می شه مقاله بخونم. اما چون خیلی میرم تو بحر (شایدم بهر؟) کار، با صدای ضبط شده ای که وسط آهنگ نوبت منو اعلام میکرد، هر دفعه از جا می پریدم. با خودم گفتم نه درس خوندن فایده ای نداره. پا شدم خونه رو تمیز کنم. ظرفامو شستم، سینک و گازو برق انداختم. روی کابینتارو دستمال کشیدم. خونه رو جارو و طی کشیدم. رفتم اتاق تخت و لباسارو مرتب کردم و همچنان پشت خط بودم.

داشتم به این فکر میکردم که این اجنبیا کارشون خیلی درسته. با اینکه پشت خط میمونی، ولی آخرش میدونی که جواب میدن و برات وقت میزارن. تو همین حین تا نوبت من شد، صدای ضبط شده گفت که تعداد تماسا زیاده و نمیتونیم جواب بدیم و قطع کردن. بعد یک ساعت پشت خط موندن.

خواستم بگم تا چیزی نتیجه نداده ازش تعریف نکنید.

زندگی

به‌نظر می‌رسد زندگی عبارت است از فرایند تبدیل اضطرابی به اضطراب دیگر...

و جایگزینی خواسته و آرزویی با خواسته و آرزوی دیگر...

البته این بدان معنا نیست که نباید برای خواسته‌هایمان تلاش کنیم، بلکه منظور این است که باید تلاش‌هایمان دربردارنده آگاهی باشند.

اضطراب_موقعیت

آلن‌دوباتن

سلامت روان

سلامتِ نسبیِ روان از نظر کلاین یک جایگاه نیست که به دست آید،

بلکه یک موضع است؛

پیوسته از دست می‌رود و به دست می‌آید.

پی نوشت: خیالم راحت شد.

ضعیف ترین حلقه زنجیر

تمام زندگی خانوادگی حول محور آسیب دیده ترین فرد آن خانواده شکل می گیرد.

روانکاوی زندگی روزمره
زیگموند فروید

قدرت یک زنجیر به اندازه قدرت ضعیف ترین حلقه اونه.

چقدر این جملات برای من تفکر برانگیز بودن...

خانواده خوب... پز چی رو  میدیم؟

قدرت، امتیازا و شانسایی که یک خانواده خوب به آدم میده انقدر زیاده که در تمام عمرت تو رو بیمه میکنه.

من خیلی دیدم که خیلیامون به چیزی که هستیم مینازیم، در حالیکه اگه خودمونو با بقیه مقایسه کنیم، بقیه شانس تولد تو خانواده خوب و تحصیل کرده رو نداشتن. در واقع چیزی که ما داریم به صورت پنهانی باهاش پز میدیم اینه: سرمایه فرهنگی.

پدر من از بچگی برام کتاب میخرید، من رو با کانون فکری کودکان و نوجوان اشنا کرده بود. برام سروش کودکان میخرید و یا نرم افزارای آموزشی برام نصب می کرد. شانس من و بقیه آدما که پدرشون بی سواد بودن یکیه ؟ قطعا نه. این سرمایه فرهنگی سیم پیچی مغز رو تغییر می ده یجورایی. نمیخوام بگم ژن و نژاد برتر میسازه. اما تو رو تو مدار موفقیت قرار می ده. با درس خوندن تو مدارس خوب، شانس قبولیت تو دانشگاه خوب میره بالا. با ادمایی روبرو میشی که دایما تو فکر پیشرفت و رشدن. دوستای خوب و سالم پیدا میکنی و همینطور بقیه مراحل زندگیت مثل شغل خوب، ازدواج خوب و ......... یجورایی تضمین میشه. بقیه چی ؟

شاید به اشتباه فکر کنیم اونای دیگه به اندازه کافی تلاش نمیکنن. اما بحث تلاش نیست. بله بدون تلاش نمیشه مثلا دکترا گرفت.(اگه دکترا رو معیار پیشرفت و موفقیت در نظر بگیریم) اما همه اون نیرویی که تو رو تا الان به اون مرحله رسونده نامرئیه. نمیگم با تلاش نمیشه جبران کرد. میشه. اما باید خیلی بیشتر تلاش کرد. باید هم کار کرد که پول دراورد، هم درس خوند، هم با خانواده بدفکر جنگید... هم تسلیم نشد زیر بار فشار زندگی.

من متاسفم بابت این که وضعیت مالی و اجتماعی و فرهنگی خانواده، چیزی که توش نقشی نداشتیم میتونه زندگی ما رو دگرگون کنه. اما همچنان راه برای پیشرفت هست. هیچ قانون و نظریه ای صددرصدی وجود نداره که اگه خانواده ما رو حمایت نکردن بدبخت میشیم.

این پست نتیجه حرفای یکی از دوستانه.

یک سطح دیگر

یکی از وبلاگایی که اتفاقی بهش برخوردم، مطلبی رو از یه اینفلوئنسر تو اینستاگرام نقل کرده بود.

...

"توی قسمت جدید This is us، وقتی دیژا به دوستش میگه چرا انقدر بهم‌ریخته‌ای؟ در جوابش گفت: میدونستم هاروارد شوخی نیست، ولی اینا اصلا توی یه سطح دیگه هستن و مدام دارن درس می‌خونن، امروز مقاله مینویسن، فردا امتحان میدن، روز بعدی دوباره مقاله بعدی و من همزمان هم دارم با درس کار میکنم و ...
.
این جمله‌ی "کل اینجا اصلا یه سطح دیگه‌است" خیلی منو به فکر برد‌‌. من کاری به دانشگاهش نداشتم، به این فکر کردم که بعضی وقتها، ما فکر می‌کنیم داریم خیلی تلاش می‌کنیم و چقدر کارهای سختی انجام میدیم ولی بعد می‌بینی یه سری از آدم‌ها دارن توی یه سطح دیگه تلاش می‌کنن و چه سختی‌های بیشتری رو تحمل می‌کنن ولی دست از تلاش برنمیدارن، اصلا انگار توی یه دنیای دیگه هستن و نمیدونن خستگی یعنی چی
.
حرفم نادیده گرفتن تلاش‌های روزمره نیست، اصلا و ابدا! شما میدونین چقدر برای هر تلاش کوچکی من ارزش قائلم و همیشه هم گفتم حتی نیم ساعت نوشتن ارزشمنده
.
حرفم اینه که بعضی وقتها باید ایستاد و نگاه کرد. باید فکر کرد که آیا اگر هدفم خیلی برام مهمه، دارم به اندازه کافی تلاش میکنم؟ آیا نهایتِ قدرتِ من همینه که فکر میکنم یا که نه و میتونم توی یه سطح دیگه باشم. میتونم یک سری سختی‌هایی رو بپذیرم ولی به‌جاش خیلی محکم‌تر قدم بردارم
.
این که وقتی زندگی آدم‌های موفق رو نگاه می‌کنی، می‌بینی که چقدر توی این مسیر تلاش کردن، هر روز و هر ثانیه تلاش کردن و یه لحظه هم دست برنداشتن تا بالاخره به اینجا رسیدن و این موفقیت با روزی یکی دو ساعت کار کردن نبوده، با یکی دو ماه تلاش و همزمان با هزارتا کار و حتی تفریح دیگه نبوده
.
حرفم در نهایت اینه که ما هم بخوایم حتما می‌تونیم نسخه خیلی بهتری از خودمون باشیم، فقط کافیه قبول کنیم که توانایی‌های ما خیلی بیشتر از چیزیه که فکرشو می‌کنیم و توانِ ما خیلی بیشتر از چیزی که تا الان ازش استفاده کردیم
.
باید اعتماد به نفس داشت و هر قدم رو تا به اینجا ارزشمند شمرد ولی در عین حال قبول کرد که یه سطح دیگه‌ای هم وجود داره، همون سطحی که آدم‌های دیگه همین الان داخلش هستن و دارن هر لحظه از زندگیشون رو با تمامِ توانشون سپری می‌کنن، همون سطحی که میشه به سمتش حرکت کرد‌...فقط کافیه بهش آگاه باشیم"

مثل همیشه

جمله های درست، در زمان درست.

آخر هفته

آخر هفته است

همسایه مهمونی گرفته.

صدای خندشون تا اینجا میاد. نمیدونم مستن یا نه. ولی صدای خنده دخترا به جیغ و زوزه تبدیل شده.

احساسم چیه؟

دوست دارم بگم از صدای بلند و شادیشون خوشحالم. اما در حالیکه دارم تلاش میکنم تمرکز کنم، باعث خوشحالیم نمیشن.

دروغ چرا

دلم برای مهمونی تنگ شده. همینطور برای از ته دل خندیدن.

برای بار چندم دعوت دوستمو رد کردم. گفتم هر وقت کارمو تموم کنم، با هم یه زمانی رو هماهنگ میکنیم برای مهمونی. گمون نکنم تا ژانویه این اتفاق بیفته.

لطف و محبت معنادار

1. اینو امروز دیدم و دیگه تو تخت درس نمیخونم:

"هر چند کتاب خوندن یکی از لذتبخش ترین کاراست،ولی سعی کنید توی تختخواب کتاب نخونید!
تختخواب باید تداعی کننده آرامش و استراحت باشه،در غیر اینصورت ،مغز شما به فعالیت در رختخواب شرطی میشه و این تازه اول ماجرای اختلال در خوابه!"

2. این خیلی مهمه که مراقب باشید لطف و محبت رو از سوی چه آدم‌هایی قبول می‌کنید.
گاهی آدم‌ها لطف و محبت رو سرمایه گذاری و گاهی اسباب کنترل قرار می‌دن
لطف و محبتی که باعث شه تو معذوریت قرار بگیری، معنای دیگری پیدا می‌کنه.

کتاب

*این پست حاوی الفاظ نصف و نیمه رکیک بوده. اگر روحیه حساسی دارید صفحه رو ببندید.

خارجکی حرف بزنیم. هوا امروز واقعا gloomy هست. تاریک و افسرده کننده.

دارم حس می کنم چقدر نیاز به هوای آفتابی دارم. متاسفانه با اینکه خونه مشکل نور نداره از بابت پنجره هاش، اما نور مستقیم دریافت نمیکنم.

حرفای پست قبلو یادداشت کردم و زدم رو دیوار اتاقم. دقیقا جلوی چشمم. پست جرات کن رو میگم

امروز باز جلسه بود و من نمیدونستم باید از کاری که در طی این مدت انجام دادم یه ارایه کوتاه داشته باشم. کوتاه یعنی سی دقیقه :) اما خوب. جمع و جورش کردم و فکر میکنم بد نبود.

یه کتاب از کتابخونه گرفتم که یه بخشاییش دقیقا مرتبط با کار منه. منتها یه دانشجوی از خدا بی خبر دیگه ای، زیر جملاتی که دوست داشته با خودکار خط کشیده و من که از یه برنامه تو گوشیم برای تبدیل عکس به ورد استفاده می کنمو دچار مشکل کرده و باید چند بار بخونم تا بفهمم کدوم خط مشکل داره. فکر کنم اگه تایپ کنم سریعتر حل میشه کارم تا اینکه متنو اسکن کنم.

دانشجوی عزیز،

اهل هرجای دنیا که هستی بخاطر آسیب به اموال عمومی در درجه اول و بعد مشکل کردن کار من، U are so donkey.

کتاب کتابخونه رو ننویس.

جرات

وقتى روز جديدى شروع می‌شود، جرأت كن و قدرشناسانه تبسمى كن؛

وقتى به تاريكى رسيدى، جرأت كن و اوّلين كسى باش كه شمعى روشن می‌کند؛

وقتى بى عدالتى وجود دارد، جرأت كن و اوّلين كسى باش كه آن را محكوم می‌کند؛

وقتى به دشوارى برخوردى، جرأت كن و به كارت ادامه بده؛

وقتى به نظرت می‌رسد زندگى دارد به زمينت می‌زند، جرأت كن و با مشكل بستيز؛

وقتى احساس خستگى و نااميدى می‌کنی، جرأت كن و به راهت ادامه بده؛

وقتى زمانه سخت مى شود، جرأت كن و از آن سخت تر شو؛

وقتى پایان یک عشق آزارت مى دهد، جرأت كن و دوباره عاشق شو؛

وقتى كسى را در رنج ديدى، جرأت كن و او را التيام بده؛

وقتى كسى را ديدى كه گم شده است، جرأت كن و راه را به او نشان بده؛

وقتى دوستى به زمين افتاد، جرأت كن و اوّلين كسى باش كه دستت را به سويش دراز مى كند؛

وقتى احساس شادمانى می‌کنی، جرأت كن و دل كسى را شاد كن؛

جرأت كن و به بهترين كسى كه می‌توانی، تبديل شو؛

جرأت کن...

استيو مارابولی

پ.ن:

س عزیز، میبینی؟ این همون جسارتیه که گم شده...

As fools

We must learn to live together as brothers or perish together as fools

Martin Luther King

خورشید

Praise & Worship Footage, Christian Faithfull Footage Motion Graphics ...

گفت: یه چیزی بگو یادم بمونه
گفتم: تو باید بلد باشی،
حتی وقتی نور نیست،
خودت خورشید خودت بشی و بتابی...

همونی که...

هی عامو،
تو رو کی فرستاده سی مو؟
_ناخدا خورشید
_ناخدا خورشید؟
همون که یه دست نداره؟
_نه همون که یه دست داره...

ناخدا خورشید" (1365)
نویسنده و کارگردان: "ناصر_تقوایی

مشق

امروز الیزابتو دیدم. از فشارایی که این دو - سه هفته گذشته روم بوده براش حرف زدم. درکم کرد و بهم دلداری داد. از اینکه انقدر فهیمه قلبم پر از حس خوب میشه.

وسایلامو برداشته بودم که برم باشگاه اما چنان حس خستگی ای بهم دست داد که ترجیح دادم بیام خونه گرم و نرم خودم. و الان در حالیکه بیسکوییت تو چایی میزنم و میخورم فکر میکنم چطوری به رییسم بگم نیاز دارم کمتر کار کنم.

خونه آرومه... هیچ صدایی نمیاد...

میرم مشقامو بنویسم.

خواب خوب

کم خوابی دیشب، باعث شد دوبار لباسامو پشت و رو بپوشم و خیلی خوشحالم که قبل بیرون رفتن متوجه شدم. چرا وقتی جوونتر بودم متوجه ارزشش و تاثیرش رو خلق و خوم نشده بودم؟ البته الانم که متوجه شدم چقدر رو حالم تاثیر داره، نمیتونم درست مدیریتش کنم. باید یاد بگیرم بقیه ادما از چه روشایی برای کنترل خوابشون استفاده می کنن.

... از خواب عصر بیدار شدم. ذهنم به شدت هوشیاره اما احساس منگی میکنم. نمیدونم اسم این حالتو چی بزارم. مقالاتو دارم زیر و رو میکنم تا با امادگی برم پیش الیزابت و به صورت قطعی با هم به توافق برسیم.

خواب...

تمومش کردم. دم خودم گرم.

باید فردا یه پیام به همکارم بدم و یه ایمیل از سمت دو تامون بفرستم و تمام.

الان که پاسی از شب گذشته باید ظرفارو بشورم و برای فردا سر کار غذا و خوراکی آماده کنم و کارای روتین قبل خوابو انجام بدم.

اما احتمالا فقط برم بخوابم :)

مچ گیری

میخوام قبل خواب پرونده این کار رو ببندم اما وسطش مچ خودمو می گیرم که کلافه شدم.

نفسای عمیق...

زن

این متنو جایی خوندم‌. زن برای منم همچین معنی ای داره. بعد داشتم به میزان نزدیکی خودم با این تصویری که دوستش دارم فکر میکردم. من صدای نرمی دارم. میگم نرم چون برای کلمه سافت وویس نمی‌دونم چی انتخاب کنم. صدای ضعیف نیست، اما صدای بلند هم نیست. جایی بین این دو.

.

.

.

بنظر من، خانمی، زنی، معلمی، مادری...که با صدای بلند در مکانی که هست حرف میزنه می‌خنده اخم میکنه و کلا زندگی میکنه، روح اون مکانه، خود زندگیه!
(قاعدتا منظورم ادم غرغرو نیست که صدای بلندش فقط در جهت منفیه یا کسی که بد موقع صداش بلنده)
مثلا؟ خانم همسایه که در طول روز صدای حرف زدنش با بچش میاد، قربون صدقش می‌ره، چیزی یادش میده، گاهی جدی میشه!
استاد کلاس بغلی که با بچه ها با صدا بلند حرف میزنه بهشون یاد میده تشویق می‌کنه گاهی جریمه می‌کنه
کارمند یه اداره که توی جمع با همکارا رسا و بلند حرف میزنه، میخنده و اخم میکنه!
زن با صدای بلند، رنگ جیغ و شاد زندگیه.
شاید بگید چرا زن؟ چون من بشخصه زن رو نور میبینم تو هر مکانی، توی فکر من زنه که هرجا میره میشه پایه های اون مکان. شاید برای شما این درست نباشه، فکره دیگه! متفاوته!

آزاد و رها

دیشب تا دیروقت خوابم نبرد و همین بد خوابی برنامه های امروزمو جابجا کرد.

از یکی از دوستام پرسیدم تولدت اونیکی دوستمون کیه ؟ گمان میکردم آذر ماه باشه. یکم فکر کرد گفت عه دقیقا همین امروزه. و تبریک گفتیم.

با دوستم حرف زدیم که گفت تو برف لیزخورده و افتاده و الان کل بدنش درد می کنه. پارسال تو اولین بارش یه دوست دیگه م افتاد و دستش شکست. بهش میگم تو خیلی خوش شانسی که بجای پات دستت شکسته (شکرگزاری معکوس). طفلک اونموقع تنها زندگی میکرد و خانواده ش پیشش نبودن. بهم همیشه میگه تو تنها کسی بودی که کمکم کردی. حالا من چیکار کردم؟ دو سه بار تو خرید و جابجایی وسایلش کمک کردم فقط.

داشتیم راجع به استانداردای علمی کسی حرف میزدیم، از همونا که باید خودتو بکشی که از کارت خوششون بیاد و قبولش کنن. داشت میگفت این ترم استاندارداش کمی اومدن پایین. نمیدونم چرا این قضیه اذیتم میکنه. شاید چون من خیلی براش تلاش کردم و اون چیزی که می خواستم نشد اونموقع.

نمیدونم ایا ادم باید تو تخلیه روانیش ازاد و رها باشه یا یه مرزی برا خودش تعیین کنه... اونجا که مثلا ناامید و تنهاست. اونجا که زانوهاش سسته ولی میدونه زندگی یعنی همین و باید پیش بره.

من ترجیح میدم دومی رو انتخاب کنم.

الان داشتم فکر میکردم ارتباطات اجتماعیم چقدر کمه در طول روز. ولی بعد نوشتن، دیدم امروز با سه انسان صحبت کردم و یادم نبود.

جنگاور

فرستادم رفت...

با یک پایکوبی سرمستانه سرخپوستی میتونستم جبران یک جا نشستن از سر صبح تا بوق هاپو رو بشورم ببرم و فرداهای روشن رو بخودم نوید بدم

اما چشمام میسوزن و فردا باید کار دیگه ای رو شروع کنم.

پس موکول میشه به ماه ها بعد.‌

همین که کتابا و لپتاپو از رو تخت جمع کنم و آماده خواب شم خودش یه روحیه جنگاوری میخواد...