GOT
دوست یمنیم برام مینویسه من میفهمم چه حسیه دور بودن از خانواده و نگرانی براشون در چنین شرایطی. میگم از خاورمیانه ای بودن گریزی نیست. هر جا باشی پیدات میکنه و مجازاتت میکنه. میگه عمیقا میفهمم. بعد میره تو استتوس واتساپ پست میزاره که امیدوارم هیچ کس مجبور نشه با چیزایی که تحت کنترلش نیستن بجنگه.
دوست آرژانتینیم مینویسه کشور ما هم سال ها درگیر چنین چیزایی بوده. من درکت میکنم. براش از آرزوهای دورو درازم در مورد ایران میگم. میگه خیال پردازی کن! Sky is the limit!
دوست چینیم که خیلی expressive نیست و معمولا به سوال حالت چطوره؟ از طرف من جواب نمیده، همیشه تو این موقعیت ها بهم پیام میده تا چک کنه حالم چطوره. حتی دور از کشورش، وقتی میخواست چیزی بگه، دم گوشم حرف میزد. از ترس. وقتی بهش میگم حال من و خانوادم خوبه یه شکلک بغل میفرسته و میره تا دفعه بعد.
...
درد های مشترک و نامشترکی داریم. همه با رنج آشناییم. این رنج غیر ضروری به درد نخور. که مثل یه نفرین همه جا دنبالت میاد و رهات نمیکنه.
دورنمای آینده مبهمه. سرعت تغییرات بالاست و هر چیزی ممکنه. مسیر خطی و قابل پیش بینی نیست.
تو گیم اف ترونز، (فکر کنم فصل ۶ یا ۷) سرسی دادگاهی که High Sparrow برای محاکمه برگزار میکنه رو میفرسته هوا. تو دادگاه حاضر نمیشه. پسرش رو میزنه زیر بغلش و میرن یه جای امن. خوشحال و شاد از دور انفجار رو تماشا میکنه. چقدر لذت بخشه... همه مخالفانشو یجا حذف کرده بود و حالا پر شده بود از حس غرور و لذت.
از اونور اما، ورق برمیگرده.
بلافاصله میبینیم که پسر جوونش که تحمل این همه ناکامی و فشار رو نداره، خودشو از پنجره پرت میکنه پایین....
راستش نمیتونم به این تصاویر فکر نکنم. نمیخوام منفی باشم، اما فکر می کنم و میترسم که شرایط سختی پیش رو داشته باشیم...
آرزو میکنم که مسیر امن و بی خطر باشه.