دیشب تا دیروقت خوابم نبرد و همین بد خوابی برنامه های امروزمو جابجا کرد.

از یکی از دوستام پرسیدم تولدت اونیکی دوستمون کیه ؟ گمان میکردم آذر ماه باشه. یکم فکر کرد گفت عه دقیقا همین امروزه. و تبریک گفتیم.

با دوستم حرف زدیم که گفت تو برف لیزخورده و افتاده و الان کل بدنش درد می کنه. پارسال تو اولین بارش یه دوست دیگه م افتاد و دستش شکست. بهش میگم تو خیلی خوش شانسی که بجای پات دستت شکسته (شکرگزاری معکوس). طفلک اونموقع تنها زندگی میکرد و خانواده ش پیشش نبودن. بهم همیشه میگه تو تنها کسی بودی که کمکم کردی. حالا من چیکار کردم؟ دو سه بار تو خرید و جابجایی وسایلش کمک کردم فقط.

داشتیم راجع به استانداردای علمی کسی حرف میزدیم، از همونا که باید خودتو بکشی که از کارت خوششون بیاد و قبولش کنن. داشت میگفت این ترم استاندارداش کمی اومدن پایین. نمیدونم چرا این قضیه اذیتم میکنه. شاید چون من خیلی براش تلاش کردم و اون چیزی که می خواستم نشد اونموقع.

نمیدونم ایا ادم باید تو تخلیه روانیش ازاد و رها باشه یا یه مرزی برا خودش تعیین کنه... اونجا که مثلا ناامید و تنهاست. اونجا که زانوهاش سسته ولی میدونه زندگی یعنی همین و باید پیش بره.

من ترجیح میدم دومی رو انتخاب کنم.

الان داشتم فکر میکردم ارتباطات اجتماعیم چقدر کمه در طول روز. ولی بعد نوشتن، دیدم امروز با سه انسان صحبت کردم و یادم نبود.