امروز الیزابتو دیدم. از فشارایی که این دو - سه هفته گذشته روم بوده براش حرف زدم. درکم کرد و بهم دلداری داد. از اینکه انقدر فهیمه قلبم پر از حس خوب میشه.

وسایلامو برداشته بودم که برم باشگاه اما چنان حس خستگی ای بهم دست داد که ترجیح دادم بیام خونه گرم و نرم خودم. و الان در حالیکه بیسکوییت تو چایی میزنم و میخورم فکر میکنم چطوری به رییسم بگم نیاز دارم کمتر کار کنم.

خونه آرومه... هیچ صدایی نمیاد...

میرم مشقامو بنویسم.