امروز رفتم کلینیک. گفتن تا جمعه وقت خالی نداریم. من که آماده آزمایش بودم، کوتاه نیومدم و زنگ زدم یه کلینیک دیگه. و چون دفعه پیش بعد یک ساعت انتظار جواب نداده بودن، راه افتادم حضوری ببینمشون. بعد چند دقیقه پشت خط موندن، جواب دادن و گفتن که میتونن کارامو انجام بدن، اما دو تا از آزمایشا اونجا موجود نبود و باید میرفتم جای دیگه. قبول کردم. اما یه تور چند ساعته تو شهر داشتم.

تو اون کلینیک اولیه، یکی از هم رشته ایامو دیدم. یه پسر‌ سیاه پوست آروم. نمی‌دونم اهل کجاست. و هیچوقت به صورت مستقیم با هم همکلام نشدیم. تو قیافه ش یه حالت بی حسی خاص دیده میشد همیشه. یبار تو یه کنفرانسی، خشمشو عملا نسبت به مردم وایت نشون داد. راستش از وقتی اومدم اینجا، با مردم سیاه پوست، رنگین پوستا، و هر گروه تحت ظلمی احساس همدردی میکنم.

موقع خون دادن، یاد مامانم افتادم که همیشه اصرار داشت همراهم باشه و بلافاصله بهم خوراکی میداد.‌ یادمه یبار یه بچه سه چهار ساله رو آورده بودن برای خون گرفتن. گریه و مقاومت میکرد. مادرم به مسئول اون بخش گفت: ببینید ترسیدن اون بچه باعث میشه افراد دیگه هم بترسن. کاش اتاقهای خونگیری از هم جدا بود. :))) میگم مامان تو منو با بچه سه ساله یکی میکنی؟ می‌دونی من چند برابر اون سن دارم؟

من نمیترسم، اما موقع خونگیری، سرم گیج می‌ره و می‌دونم دارم به سمت کم هوشیاری! حرکت می کنم. (تو شهر خودمون همیشه یه آزمایشگاه میرفتم، وقتی به کسی که خون می‌گرفت همچین چیزی میگفتم، می‌گفت می ترسی دیگه، این علایم ترسه 😀)

حالا مامانم نیست ببینه دیگه کسی نازمو نمی‌کشه هیچ، بعدش میرم خرید و کلی وسیله جابجا میکنم با همون دستم. هئی.

یه هفته بود هر روز‌میخواستم‌ یه فایلی رو تکمیل کنم.‌ یه ساعت بیشتر کار نداشت. تا رسید به امروز که یجورایی ضرب الاجل! (ددلاین) بود. حتما باید روز آخر تمومش کنی؟

فردا میرم سر کار. غذا ندارم برای ناهار و نمیخوام غذا درست کنم. سلام بر فست فود!